Deprecated: Methods with the same name as their class will not be constructors in a future version of PHP; jwl_metabox_admin has a deprecated constructor in /home/hoseinsadeghi/public_html/blog/wp-content/plugins/ultimate-tinymce/main.php on line 212

Deprecated: Methods with the same name as their class will not be constructors in a future version of PHP; jwl_PHP_Code_Widget has a deprecated constructor in /home/hoseinsadeghi/public_html/blog/wp-content/plugins/ultimate-tinymce/options_functions.php on line 801
بخش دوم داستان امیر ( فصل دریا ) | وبلاگ شخصی حسین صادقی
چهارشنبه, آذر ۱۲, ۱۳۹۹
دفتر منفصل دریا

بخش دوم داستان امیر ( فصل دریا )

707بازدید

بخش دوم داستان امیر ( فصل دریا )

خب سلام به همه دوستان عزیزم چند قسمتی رو به داستان امیر خواهیم پرداخت تا به قسمت بعد برسیم هدف من از ایجاد امیر کمک به دیدگاه نسبت به انسان ها بود و از زاویه دید امیر میخواهم انسان ها رو ببینیم

آسمان بغض کرده بود و میخواست بگرید ولی نه کمی آن طرف تر خانه ای می دید بی سقف طفلکی که رو به آسمان دعا می کردد یا کمی آن طرف تر پدری که از سطل زباله دنبال تکه ای نان برای سیر کردن فرزندانش بود نمی دانست باید بگرید به حال ملت یا بخاطر آن طفلک معصوم در بغض خود غرق شود امیر رو به آسمان کرد بالاخره بغض آسمان ترکید قطره های باران روی گونه های امیر جاری شد آسمان از شدت ناراحتی می گریست و می گریست و زمین را غرق در سیل خود کرده بود امیر زیر ایستگاه اتوبوس پناه گرفته بود تا باران کمی بند آید ولی نه انگار این گریه ها پایانی نداشت و شاید دل آسمان تحمل آن همه درد و عذاب را نداشت.

بالاخره بعد ساعت‌ها باران بند آمد و خورشید لبخند خود را رو به زمین گستراند چه رنگین کمان زیبایی در آسمان تشکیل شده بود لبخند آسمان روی امیر نیز تأثیر گذاشت و شروع به خندیدن زیر لب‌های خود کرد آهسته قدمی برداشت و به سمت ایستگاه مترو حرکت کرد آهسته گام بر می‌داشت مصمم به راه خود ادامه می‌داد تا روزی بتواند دل کل مردم خود را شاد کند در همین حین پسرک دست فروشی را دید که گوجه سبز می‌فروشد و مأموران شهرداری با نامردی تمام کلیه گوجه سبزها را با لگدهای خود در زمین پخش کرده بودند و حتی خود پسرک را هم مورد اصابت ضربه‌های شدید مشت و لگد قرار داده بودند نزن نامرد پیش رفت تا حیوان بودن یک آدم را ببینید ببیند یک آدم تا چه مقامی می‌تواند فارغ از انسانیت بود و آمیخته با حیوان‌ها گردد و حتی پائین تر امیر به پسرک رسید و حتی با مأموران شهرداری هم برخورد کرد که حق ندارند با یک فرد این گونه برخورد کنند دست پسرک را گرفت و به چشم‌ها آمیخته به خون اشک پسرک نگاه کرد

-امیر پرسید اسمت چیه

+رضا اسم شما چیه؟

_امیر هستم رضا جان درس خوندی

+من کارشناسیم رو از دانشگاه تهران گرفتم برای ارشد خواستم شرکت کنم که متأسفانه به علت فوت پدرم نشد مادرم مریض هستش و به خاطر اینکه خرج خانوادم رو بتوانم تأمین بکنم با کل دارایم که ۵۰۰ هزار تومان بود خواستم دست فروشی کنم تا نون حلال به سر سفره خانواده خود ببرم

امیر اشک در گوشه چشمانش جمع شد نمی دانست از شدت ناراحتی الان چه بگوید و یا چه کاری انجام دهد فقط میخواست به خدا بگوید کفر نمیگویم ولی خود جای رضا بودی خدا جان چه میکردی در همین حین کمک کرد رضا گوجه سبز های پخش شده در زمین را جمع کند یکی از شهرداری ها که نسبتا ادم خوبی بود و صحنه را از نزدیک دید به امیر گفت بگو می تواند گوشه ای دست فروشی کند و هرکسی چیزی گفت بگو فلان کس اجازه داده است امیر خوشحال شد و تشکر کرد و گفت نه هنوز هستند انسان های خوب لابه لای حیوانات عجیب و غریب با شکل آدم بعد اینکه گوجه سبز ها جمع شدن و همانطور که رضا در ته دل هم ناراحت بود و هم کمی خوشحال که از فردا شاید بتواند در آن مکان دست فروشی کند از امیر تشکر کرد امیر جدا شد و به راه خود ادامه داد

از پله‌ها پائین رفت منتظر قطار ایستاد بعضی‌ها می‌خندیدن چه حس دل انگیزی به امیر می‌داد بعضی‌ها ناراحت بودن حس غم را به جامعه القا می‌کردن بعضی‌ها خسته و حس خستگی خود را در فکر خود فرو رفته بود تا اینکه قطار از راه رسید سوار قطار شد در حالی که سرپا ایستاده بود و پیر مردی که کناران ناتوان از ایستادن بود روی زمین نشست یکی از جوان‌ها بلند شد جای خود را به پیرمرد بخشید امیر با دیدن این صحنه کمی خوشنود شد فشار روحی که پشت سر هم به امیر وارد شده بود باعث سر درد اش شده بود نمی‌دانست چقدر باید ملت خود را در غم ببیند ایستگاه بعدی پیر مرد تقریباً ۷۰ ساله‌ای سوار شد که دست فروشی می‌کرد برای لقمه نانی پیر مردی که حتی با عصا راه می‌رفت و نمی‌توانست روی پای خود به ایستد پیش خود گفت چه وقت کار کردن آن است ان هم در کشوری که هم نفت دارد هم…. حقوق ملت کجا رفته است بیت المال کجا می‌رود زکات و خمس‌هایی که داده می‌شود اگر به جای حق خود رفته بود الان این پیرمرد در این وضع نبود آدامسی خرید علی رغم میل باطنی خود که اصلاً آدامس نمی‌ جوید فقط خواست به پیر مرد کمکی کرد باشد همینطور که در بغض فکر بود سوت ایستگاه پایانی خورد پیاده شده

پیاده شد ولی هنوز این داستان ادامه دارد….

ارسال پاسخ